زندگی مخفی پزشک زیرزمینی
 
 

برنامم اینه که بعد از امتحانم:

روبالشتیامو گلدوزی کنم

کلاس گلدوزی و نقاشی و خیاطی برم

هر روز با مامانم فیلم ببینم

باشگاه برم

کلیییییی بخوابم

کتاب بخونم

شهر غریب برم

سفربرم

بعد شهریور برم تهران ثبت نام کنم...یه خونه کرایه کنم با یه همسایه خانم پیر خوش رو...

سال دو که شدم مدام مامانمو بیارم تهران...با اون خانم پیره دوست کنم...باهم بفرستمشون جلسه قران و اینا...اگه وقت شد با مامانم کلاس یوگا هم برم...

شاید اینجوری مامانم اینا از این شهر مزخرف کنده بشن





نوع مطلب : زندگی نگار، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

حتما ببینید...زیر سقف دودی...بازی مثل همیشه عالی مریلا زارعی


میگه چرا انقدر بد باهاش حرف میزنی؟

میگم حس واقعیمو بگم؟

میگه اره حتما

میگم از نظر من یه ادم احمقه

میگه خب راستم میگی حالا دوباره فیلش یاد هندستون کرده...ولی قبول کن تو اون زیرزمینی سابق نیستی

میگم اره یه زمانی فکر میکردم به هر قیمتی نباید تنها بمونم ولی الان فکر میکنم تنها بودن زیادم سخت نیست...حالا تو ناراحتی؟

میگه میدونی بیشتر از همه دنبال جلب ترحم توه؟

میگم واسه همین میگم احمقه...توحالت بده...میدونی هم که حالت بده...ولی حاضر نیستی بری دکتر یا چمیدونم یه تلاشی بکنی برای خوب شدن حالت

میگه جالب ترش اوناس که مامانش هیچوقت مقصر نیست

میگم 4 تا احمقن که دور هم جمع شدن هی واسه هم راه کار میدن...البته ماهم 4تا احمقیم ولی ما خودمون میدونیم که احمقیم اونا نمیدونن

میگه خیلی جوش اوردیا

میگم میدونی تو این یه سال چی فهمیدم؟اینکه یه سری ادما احمقن ولی پای دروغ گویی و پدر سوخته گری که میاد وسط خوب باهوشن...حالم بهم میخوره ازشون...و مزخرف ترش اینکه فکر میکنن چون من بدجنسی نمیکنم زیر اب نمیزنم دروغ نمیگم من خنگم

یکم با تعجب نگام میکنه تا میخواد حرف بزنه پقی میزنم زیر خنده و میگم البته با توجه به این دست بندی همه مردا از نظ من توی همین دسته قرار میگیرن

میگه تو فقط اونجایی احمقی که تمام این حرفا رو باور میکنی

میگم اره ...هر بار وهربار توی ادما دنبال دلیلی میگردم که باید دروغ بگن و پیدا نمیکنم...درصورتی که باید دنبال دلیلی بگردم که راستشو بگن....اه...حالم بهم میخوره از ریختش





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 3 اسفند 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

بالاخره بعد از 4 روز تموم شد...البته بگم که 4_5فصلم گذاشتم دور لعد بخونم...دیگه واقعا داشت حالم از ارتو لهم میخورد...واقعا استادم تو من چی دید و با خودش چه فکری. کرد که میگفت برو ارتو بخون





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 1 اسفند 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

اهنگ خواننده نیمچه خواستگارو براش میفرستم میگم دوس دارم این اهنگو

گوش میده و میگه بدم نیس زنش میشدیا

میگم اره فقط من یه شوهری میخوام که سیبیلو هم بتونم جلوش ظاهر بشم یا بریم بیرون

میگه اهههه پلشت کی رفتی ارایشگاه

میگم فکرکنم 2 ماه پیش بود...سیبیل که همه دارن دختر اصلش به ریش داشتنه

از این استیکرای سبز برام میفرسته و میگه همکارات و مریضات حالشون بهم نمیخوره؟

میگم نه

میگه جدی؟

میگم اره عکس اخر اینستامو ندیدی؟

میره نگاه میکنه و میاد میگه نه معلوم نیس ریش سیبیلت

پوکر فیس براش میفرستم و میگم اخه ریش و سیبیل ندارم روانی...فقط یکم ارو دارم که دیگه اونو همهههه دارن



ماجرای دوم

شروع میکنم غر زدن که امون نمیده و ده برابر بدتر از بدبختیا خودش میگه...

میگم باشه بابا تو بدبخت من خوشبخت ...چه عادت مسخره ای پیدا کردیم ما ایرانیا

میگه برو بابا چته که غر میزنی داری درستو میخونی دیگه

میگم تو چته؟یاد عشق ازلی ابدیت افتادی که خودت ولش کردی؟خب خودت ولش کردی حالا هم خودت برو سراغش

میگه همین یکارم مونده

میگم برو فلوکستینتو بخور بابا

میگه 6 ماهه دارم میخورم...حالا یه عکستو بده عشقم خیلیه ندیدمت

عکسمو تو مرکز میگیرم و میفرستم

میگه واااای زیر زمینی چرا این شکلی شدی....انگار سرطان گرفتی داری میمیری...دور چشمات سیاه و گود رفته...هپلی

میگم یعنی از زمان اینترنی جراحیم بدترم؟

میگه باو خوب بودی اون موقع...قدی بده ببینم چقدر چاق شدی

قدی عکس میگیرم

پوکر فیس میفرسته و میگه بعد امتحانت رژیم و باشگاهو برو تو کارش

میگم باورت نمیشه ولی تنها ارزوم خوابه





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

نشستم تو اتاق فکر کتابخونه...دارم فکر میکنم رفیق الان ماهی 10-12تا داره در میاره درحالی که من نصفشم نیست...بعد حساب کردم اگه من رزیدنت بشم حدودا ماهی 1.200 بهم میدن...4سال اگه همه چی هم ثابت باشه میشه سالی 15 تا و رفیق میشه سالی 130 تا که طی 4 سال برای من 60 تا وبرای رفیق میشه520 تا...

هرجوری حساب میکنم درس خوندنم اصلا منطقی نیس





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

2تا درس اصلی ترین فوبیاهای من هستن...که ساعتی یه صفحه میخونمشون

نورو و ارتو

من فردا 33 صفحه ارتو میخونم...حتما





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

هنوز کامل وارد نشده بود که پریدم و از گردنش اویزون شدم...یه دوتا اخ و اوخ...دوتا چکار میکنی دختر دیوونه...وقتی دید هیچی جواب نمیدم...بغلم کرد...دستشو دورم حلقه کرد موهامو بوسید خندیدو گفت کم کم داری شپش میکنیا...

بازم ولش نکردم...یکی زدم تو پاش...بیشتر فشارش دادم...گفت تسلیم ناز دار ...فقط بذار بیام تو

ولش کردم کیفشو گرفتم...بوسیدمش و گفتم ناهارو اماده میکنم...

لباس عوض کرد ناهارو گذاشتم رو میز جلوی مبل...اومد و نشست...گفت بپرسم؟گفتم نپرس...نشست پشت میز و گفت بهبه...شروع کرد خوردن...رفتم زیر دستشو سرم و گذاشتم روی پاش...سرمو فشار دادم دادمو گفتم بچه پررو پای خودت بیشتر از من داره قارچ میکنه اونوقت به سر من ایراد میگیری؟دستشو گذاشت رو سرم و با موهام بازی کرد و با خنده گفت دیگه نگم که بخاطر سطل شیریه که زیر پام نمیذاری...

ناهارشو خورد و با موهام بازی میکرد...گفت اصلا شما خانمی عشقی گلی...

گفتم من ضعیف ترین و لوس ترین دختر دنیام و زدم زیر گریه...اشکام ریخت بدون اینکه بخوام

هیچی نگفت...هیچی نپرسید...گفت لوس ترین دختر دنیا...خودم هواتو دارم...خودم همیشه کنارتم...تو باید به یکی از ارزوهات برسی...یه ارزوی رنگی

گفتم ارزوهای من هیچکدوم رنگی نیستن...ارزوهام خلاصه شدن تو دکتر شدن متخصص شدن...از خستگی مردن...از استرس نابود شدن...

گفت تو باید از این شهر بری...بری جایی که اسمونش ابی باشه و درختاش سبز...بارون داشته باشه و رنگین کمون....رقص و موسیقی فضاشو پر کرده باشه...سیاهی این شهره که داره تو رو میبلعه

گفتم شهر سیاه نیس ...ما ادماییم که سیاهیم...سیاه سیاه...حتی یه نقطه سفیدم تو وجودمون نیس...انقدر این دختر لوس این چند روز خسته و ازرده است که داره از سردرد میمیره...

گفت به لیمو دم کنم؟

کفتم نه...بشین کنارم و بغلم کن...یه بغل سفت و محکم که دوباره شارژم کنه برای زدن ماسک اون زیر زمینی محکم...زیرزمینی که دختر نیس لوس نیس زودرنج نیس...خنگم نیس...میدونی...مامانم فکر میکنه من خیلی ناز پرورده بار اومدم. که انقدر از کار کردن خسته شدم...کاش واقعا یه پسر بودم...یا حداقل واقعا یه زن قوی بودم...

گفت قربون کله شپشو تو بشم من اگه تو پسر بودی بعد من چکار میردم؟

زل زدم تو چشماش و با عصبانیت گفتم نمیشه دو دقه جدی باشی؟

پقی زد زیر خنده و گفت من جدی جدیم باور کن

گفتم تو هم فکر میکنی من طاقت روحی و جسمی دوران رزیدنتیو ندارم نه؟

جدی شد و گفت بذار ببینیم خدا چی برات میخواد...فقط کنارش یه ارزوی رنگی کن...هر چی...فقط رنگی باشه

سرمو پایین انداختمو گفتم...یه جوری حرف میزنم انگار حالا قبول شدم

گفت...یادت باشه...هرچی خیره

گفتم خیر بودنه توه که شد 8 سال





نوع مطلب : داستان نگار، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 28 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

دیشب وقتی بااون حجم خستگی گوشیو خاموش کردم و نفهمیدم کدوم وری بیهوش شدم...خواب میدیدم توی یه مرکز معین تو یه روستای دور افتاده دارم کار میکنم که یهو منشی میگه خانم دکتر مریض اورژانسی و پسر بچه 7 _8ساله با لباس مندرس و کثیف رو روی تخت میخوابونن شرح حال تشنج میدن...شروع میکنم معاینه و به منشی میگم رگ بگیره پسر بچه شیرین و بامزه بود...قبل از اینکه ازش رگ گرفته بشه دوباره تشنج میکنه و من داد میزنم و منشیو صدا میکنم میگم مگه نمیگم رگ بگیر؟زنگ زدی اورژانس؟

تشنج بچه قطع میشه من دارم سکته میکنم ولی بچه هنوز هوشیار نیست و من تو دلم دارم از ضعف میمیرم و پاهای بچه فرمی قرار گرفته که انگار دررفتگی لگن داره...خودم زنگ میزنم 115 خودمو معرفی میکنم و میگم امبولانس بفرستن...

بعد از یه ساعت امبولانس که نه یه وانت میاد دنبالمون از شدت عصبانیت تمام وجودم میلرزید... تازه وسط راه وانتی میزنه به یه ماشین و اینه مدل بالای ماشین رو میشکنه...وحالا راننده اون ماشین نمیذاشت وانت بره...و من از عمق لوزالمعده ام سر راننده ماشین داد میکشیدم که مرتیکه مگه نمیفهمی مریض داریم...و گوشیمو برداشتم و باز از عمق وجودم سر تلفن چی 115 داد زدم که جای امبولانس وانت میفرستی مرتیکه نفهم؟مگه بهت نمیگم دکتر فلانیم...میگه خانم دکتر اخه امبولانسای 115 رو جمع کردن دیگه هرکی خودش باید بره بیمارستان...داد میزنم که مرتیکه نفهم بیشعور وای بحالت اگه بلایی سر این بچه بیاد...خودم خرخره تو و اون رییس احمقتو میجوم...همون موقع دیدم که دم بیمارستانیم و بچه رو بردن PICU میرم سراغ سرپرستار بخش با لبخند بهم میگه اره همینجوریه که مسئولش بهت گفته.ماشین ندارن...ومن از عصبانیت دیگه بنفش شده بودم...داد زدم سر تمام اینترنا و استیجرای بخش و همه رو بیرون کردم و گفتم یکیتونو اینجا ببینم اتیشتون میزنم

بعد با صدای زنگم از خوابم بیدار شدم و مات داشتم به این فکر میکردم...که شاید مامانم حق داره رشته و درس خوندن منو انقدر نفرین میکنه...واقعا من برای این حجم خستگی و کار و استرس ساخته شدم؟

پینوشت:زمانی که برای کنکور میخوندم مامانم با جدیت تمام میخواست که دکتر بشم...ولی حالا اصلا راضی نیس درس بخونم و تخصص بگیرم...نمیدونم چرا و نمیتونم هم ازش بپرسم





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 28 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

انقدر خستگی هام زیاد شده که دیگه هیچ جوری چاره نمیشن ...مدام قهوه خودنام ...چیزای انرژی زا خودن...هیچی ...هیچی...هیچ جوری خستگیا رفع نمیشن...قبلا چند روز بود تک و توک بود قابل تحمل بود...ولی حالا انقدرزیاد شدن که صبح وقتی ده دقه قبل از ازاینکه از خونه بزنم بیرون بیدار میشم میزنم زیر گریه...تمام سلولای بدن داد میزنن که از خستگی داریم متلاشی میشیم...دوست دارم تمام اجرای بدنمو بدوزم به دشک...یا قالی...یا هر چیزی که منو افقی نگه داره نه عمودی...صبح ها چند تا سوال از مریضا میپرسم و سوالای مسخرههرروزه اشونو بی جواب میذارم و نسخه رو میدم دستشون...سوالایی مثل امپول نوشتی؟شربت پودری نوشتی؟سرم نوشتی؟...اگه یبار جواب دادن کافی بود جواب میدادم ولی توی همون چند دقه ای که ویزیت میشن هر سوال رو حداقل سه بار میپرسن و اخرسر هم ازت طلبکارن...

مثلا پنج شنبه مریضی داشتم که فارسی نمیتونست حرف بزنه و زنی که براش ترجمه میکرد گفت معده اش درد میکنه اندوسکوپی داده گفتن هیچی نیس میخواست یه سونو از معده اش بگیره ...ومن از اول تا اخر در سکوت یه سونو ابدومنوپلویک دادم دستش تا بره...این ادما رو نمیشه راضی کرد که سونو برای معده نیس....یا ازمایش خون فشار رو نشون نمیده...یا ازمایش انگل برای کرمک نیست و هزارتا چیز دیگه ...این خانه از پایه. ویران است

دیگه هرلاحظه از خستگی ممکنه قبض روح بشم...خوابیدم تو تختم و دارم از خستگی گریه میکنم

اگه راه حلی دارید کمک کنید لطفا





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

کاش دنیا یه جوری میچرخید که من میرفتم سوئد یا جزیره پرنس ادوارد کانادا زندگی میکردم





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

سیل فحشاس که جاری میشه

میگه بسه بابا چه خبره

میگم اخه ادم انقدر خاک برسر؟انقدر بدبخت؟انقدر نفهم؟

میگه چی گفته حالا مگه؟

شروع میکنم ادای مسخره در اوردن ...برگشته به من میگه ازدواج یه جور اسارته ...دیگه هر لحظه و هر جا باید یه نفر کنارت باشه...دیگه اختیارت دست خودت نیس

میگه خب چرا اومده سراغ تو ؟

باحرص میگم اه چمیدونم...انگار عصر حجره...ادم متحجر بدبخت...میگه مرد مالک زنه...نمیدونم چرا انقدر علاقه داره زر زر کنه

میگه چرا انقدر با عصبانیت ازش حرف میزنی؟

میگم اه بس که خاک بر سره...بش میگم چرا از زنت جدا شدی میگه چون ای کیو پایینی داشت کودن بود...خواستم بش بگم اخه بیچاره اینو قبل عقد نفهمیدی؟حالا تحفه خودت ای کیو بیشتر از جلبک داری؟هنر کردی تو این سن و سال گذاشتی مامان جونت برات زن بگیره؟حالا مثلا بشینی اینجا هی بگی مامانم اینجور اونجور زنم اینجور اونجور هنر کردی؟

میگه واقعا اینا رو گفتی؟

میگم اره مثلا با شوخی برگشته میگه از تنهایی خسته شدم تو یا زنم بشو یا برام دوست دختر پیدا کن...فکر میکنه خیلی بامزه است احمق ...منم برگشتم بهش گفتم تو که خوب بلدی زن بگیری دوست دخترم میتونی پیدا کنی

میگه واقعا اینا رو گفتی؟اون چی گفت؟

میگم اره واقعا انقدر عصبانی بودم که گفتم....من نمیفهمم چرا بعضیا نمیتونن دو دقه احترام خودشونو نگه دارن

میگه خب بعدش؟

بش گفتم من اصلا نمیخوام ازدواج کنم...اصلا با نظرت موافق نیستم که ازدواج و تعهد اسارته...چون تو خودت ادم بدبین و شکاکی هستی زندگیو واسه خودت و زنت جهنم کرده بودی

بعدشم یه جوری در ماشینشو کوبیدم بهم و پیاده شدم که فکر کنم شیشه ماشینش خرد شد احمق

پی نوشت:این یک داستان است.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 23 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

1.مامانم گفت صدات که کردیم بیا

یه ربع بعد از اومدنشون قلبم داشت میومد از دهنم بیرون یه الپرازولام گذاشتم زیر زبونم و رفتم تو سالن...اخرش دیگه داشت خوابم میبرد

2.گفت خانم دکتر حرفی سخنی؟

_خیلی خوش اومدین

_نظری چیزی؟

لطف کردین تشریف اوردین

_اگه نظری باشه خوشحال میشیم بشنویم

خواهش میکنم خسته نباشین

اخرش انقدر سرخ شده بودم که دیگه ول کرد سوال پرسیدن رو...بعد که رفتن همه به سرخ شدنم خندیدن

الان که فکر میکنم این دوتا صحنه چقدر کر کر خنده است ولی اون موقع از ترس داشتم قبض روح میشدم





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 19 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

میگه:تاحالا شده دوست داشته نشی؟

میزنم زیرخنده

میگه میدونی از کجا دیگه یه مرد دوست نداره؟

میگم نه

میگه مردا دعوا نمیکنن ...بحث نمیکنن...دلیل نمیارن...حرف نمیزنن...عادتاشون عوض میشه...اگه قبلا برات گل میخرید دیگه نمیخره...اگه قبلا میگفت دوست داره دیگه نمیگه...اگه دیگه برات وقت نداشت یعنی شزوع دوست نداشته شدن هات...اینا هیچوقت نذار پای گرفتاریشون پای ناراحتیشون بخاطر چیزای دیگه...مردا سرشون که شلوغ بشه تو هچل که بیوفتن داد میزنن دعوا میکنن...ولی وقتی گفت دستم بند بود جوابتو ندادم وقتی پرسیدی چرا دیگه بغلم نمیکنی نمیبوسیم نمیگی دوسم داری بهم نمیگی خوشگل شدم...دیگه بهونه نگیر بهش نگو حواست کجاست...ازش نپرس دوسم داری یانه...اون مرد فقط خیلی ساده دل بریده تو قلبش شاید کس دیگه ای نباشه ولی توهم نیستی...ازادش بذار...دیر یا زود خودش میره





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 15 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

وقتی شروع کردم به رانندگی خیلی دوست داشتم کنارم یه مرد نشسته باشه و رانندگی کنم واسه حس بامزه اش نه چیز دیگه...

روزای اول چند بار رفتم جایی که حدس میزدم باشه و دستمو گذاشتم رو بوق تا توجهش جلب بشه و من بی تفاوت رد بشم

یبارم وقتی داداش از 6 ساعت رانندگی خسته شده بود من نشستم البته بعد از یک ساعت به گردنه و کوه و اینا رسیدیم من ترسیدم و خودش نشست

ولی عالی ترین دفه وقتی بود که یکی از دوستان خواست که من رانندگی کنم چون خودش مسیرو بلد نبود...هرچند استرس زیادی داشتم و تا نشستم پشت فرمون بهش گفتم من رانندگی اصلا خوب نیست...تمام مدت فکرمیکردم تو دلش داره بهم میخنده...ولی کلی هم باهم خندیدیم...به اروم رانندگی کردنم خندید به خلاف رفتنم...از سوتیای رانندگی خودش گفت...هرچند سعی میکردم سربه سرش بذارم ولی خب خیلیم رعایت کردمو سعی کردم یکمم شده با شخصیت باشم...خلاصه خیلی چسبید...اینکه یکی با ماشین بیاد دنبالت و مهمونت کنه بیرون خیلی میچسبه ولی اینکه شما کسی و مهمون کنید و برید دنبالش و رانندگی کنید هم لذت خاصی داره امتحانش کنید...

یه چیز دیگه هم بگم شاید باورتون نشه...من سوار پیکان مدل 70 هم شدم...سوار وانت هم شدم...سوار ماشینای باکلاس و خفن نشدم ولی این دوتا ماشینو انقدر موقع گشت و گذار تو شهر منو خندوند و خوش گذشت که خیلی دوست داشتم...البته بگم که دکتر زیرزمینی دختر دکتر فلانی رو همه تو شهر سوار این دوتا ابرو بر دیددن...ولی من انقدر خندیدم که تا حالا نشده بوداینجوری بهم خوش بگذره.. وقتی بعدها ازم پرسیدن تو بودی سوار فلان ماشین...حاشا کردم ولی بازم انقدر خندیدم که طرف نمیدونست یعنی ممکنه اونی که سوار وانت دیده من بوده باشم یانه...تازه یه جا هم اون وانته وسط با کلاس ترین منطقه شهر خاموش شد و داشتیم کم کم مجبور میشدیم که هلش بدیم و من دیگه انقدر خندیدم که اون بیچاره ای که همراهم بود بهم میگفت بابا انقدر نخند بدبخت شدم حالا جواب باباتو چی بدم... بعدها وقتی بابام ازش پرسید تو دکتر زیرزمینی دختر منو سوار وانت کردی تا بنا گوش سرخ شد و حاشا کرد و من انقدر خندیدم که کم مونده بود بابام وسط جمع بیاد سیاه و کبودم کنه

واقعا تجربه های نشاط اوری بودن

منم وقتی سوار پیکان یا وانت شدم یا کنار یه مرد رانندگی کردم اولش حس بدی داشت ولی سعی کردم سخت نگیرم بخاطر همین انقدر خندیدم که الان باز دوست دارم اون خاطرات دوباره تکرار بشن

اینو یادم رفت بگم...اسم پیکانه هیرو بود ...اسم وانته سالار





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 14 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی

از چیزای موقتی نترس...از ادم هایی بترس که چیزای موقتی براشون بی ارزشته...

اینو نوشتم که امروز و دیروز و دیروز هامو هیچوقت فراموش نکنم ولی ببخشم تا قلب خودم اروم بگیره





نوع مطلب : کوتاه نگار، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 14 بهمن 1396 :: توسط : دکتر زیرزمینی
( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ
اینجا زندگی مخفی دختری به نام زیرزمینی روایت میشه. دختری که تلاش میکنه و دخترانه به راهش ادامه میده. درد و رنج و شادی وشعف جزیی از زندگیشه... زیر زمینی یک پزشک تازه فارغ التحصیل شده رانده شده از پیج قبلیش بخاطر ازارها و ازبین رفتن زندگی خصوصی و ازادی هاش است.
لطفا به وجود هم احترام بذاریم.

مدیر وبلاگ: دکتر زیرزمینی
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو